حمد الله مستوفى قزوينى

271

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

همه نيكخواه خليفه شدند * بر آن سر كه بُدشان وظيفه شدند 40 چو بر چارصد ده فزون گشت سال * ميان دو سردار شد قيل‌وقال ز محمود ، فردوسىِ نغزگو * گريزان به بغداد آورد رو درآورد قادر ورا در پناه * همى كرد محمود از آن بازخواه « 1 » چو قادر نمىداد او را به دو * به پيشش نوشت آن شه شيرخو كزين بار اگر او نيايد برم * به فيل آن ممالك به پىِ بسپرم 45 جوابش نوشت آن خديو امم * پس از نام يزدان سه حرف الم « 2 » جز اين هيچ لفظى نبود « 3 » اندرو * فروماند محمود از اين گفت‌وگو چو عتبى « 4 » به نزديكى او رسيد * ز دانندگى كرد معنى پديد كه : « گفته‌ست در نامه قادر تو را * ز اصحاب فيل و عتاب خدا » مقرّ گشته در دانش او همه * ثناخوان شدندش شبان و رمه

--> ( 1 ) ( ب 42 ) ( دوم ) . سب : ازو بازخواه . ( 2 ) ( ب 45 ) ( دوم ) . سه حرف الم اشاره به آيهء « أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ » در قران دارد . « أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ » - نبينى كه چگونه كرد خداى تو به خداوندان فيل ؟ ( ترجمهء تفسير طبرى ، ج 7 ، ص 2053 ) . ترجمهء سورة الفيل : و اين سوره به مكه فرو آمده است اندر شأن ابرهة بن الصّباح . و اين ابرهه از جهت ملك حبشه آمده بود با فيل ، بدان كه مكه را ويران كند . خلاصه قصه : « اين حديث چنان بود كه چندين سال بود تا همهء نواحى يمن به دست ملك حبشه بود ، و ملك حبشه از خاصگان خويش خليفتى به يمن فرستاده بود ، و اين ابرهه را از پس او بفرستاد تا يار او باشد . پس اين ابرهه بيامد و آن خليفت را بكشت و ولايت يمن را به دست فرو گرفت . و پس ملك حبشه سپاه گرد كرد بدان كه بيايد و با ابرهه حرب كند و سوگند خورد كه من پاى از ركاب بدر نيارم تا بر خاك يمن ننهم ، و خون ابرهه نريزم . . پس ابرهه رسولى با هداياى بسيار نزد ملك فرستاد و ملك را دل‌خوش شد ، و ازو خشنود و آن ولايت يمن به دو ارزانى داشت . پس ابرهه بهر شهرى در يمن ، كليسايى ساخت و كس فرستاد سوى حاجيان شهرها و گفت به جاى طواف خانهء كعبه ، به اين كليساها آييد و طواف كنيد . و از مكيان يكى بود به نام زهير كه سوگند خورد به يمن رود و آن كليسا پر از حدث كند و چنين كرد . ابرهه چون شنيد ، گفت كه : من مىروم كه خانهء كعبه را خراب كنم . پس سپاهى با پيلان را بفرستاد . و خداى عزوجل مرغانى بفرستاد كه هريك لختى گل بر منقار داشتند و آن گل كه داشتند سنگ گشت و هر مردى را سنگى از آن بر سر زدند و جمله بمردند . ( ترجمهء تفسير طبرى ، ج 7 ، ص 2053 و 2054 ) ( 3 ) ( ب 46 ) . سب : هيچ حرفى نبود . ( 4 ) ( ب 47 ) . ظاهرا منظور از عتبى ، « اسعد بن مسعود بن على بن محمّد بن حسن عتبى مكّنى به ابو ابراهيم عالم ، شاعر و منشى دورهء سلجوقيان و غزنويان بود . بسال 404 متولّد شده است و تا اواخر اياّام نظام الملك مىزيسته و تاريخ وفاتش به درستى معلوم نيست . ( از ريحانة الأدب ، ج 3 ، ص 67 ) . ( به نقل از لغت‌نامهء دهخدا ) .